
گفتم:"ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند…"
شیطان گفت:"خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!"
گفتم: "به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟"
گفت:"من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟"
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: "آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی







گرچه این روز هم مانند بسیاری از روزها در حد همان تقویم است اما به هر حال بهانهای است که سری به بچهها یا کودکان و مشکلات آنها بزنیم.
کودکان در روز جهانی کودک میخواهند به بزرگسالان یادآور شوند؛ در حالیکه هزینههای غیر قابل تصوری برای تولید انواع سلاحهای هستهای و غیر هستهای صرف میشود کودکان بسیاری از گرسنگی، نداشتن امکانات بهداشتی و سو تغذیه میمیرند..در سال جاری تعداد کودکان خیابانی شناسایی شده در تهران نسبت به سال پیش دو برابر شده است.
جای بسی تاسف است روز کودک در ایران تنها به برگزاری تعدادی جشنهای محدود و ارائه تعدادی هدیه به کودکان و پخش کارتونها و برنامههای تکراری از شبکه های مختلف تلویزیون شده است و بررسی مشکلات آنها و ارائه خدمات به کودکان تنها به این روز اختصاص یافته است.با توجه به نکات گفته شده میتوان این طور نتیجه گیری نمود که روز جهانی کودک در ایران تنها برای کودکان طبقه مرفه معنا پیدا میکند و برای کودکان قشرآسیبپذیر، محروم و کودکان کار تنها به ارائه آمارها و برنامهریزیهای به اجرا در نیامده کارشناسان و مسئولان منتهی می شود.
در آمریکا انجمن مبارزه با کودک آزاری در سال1874تشکیل شد. در دهه 1940 در این کشور گزارشهای درمانی بدون توضیح علت آسیبدیدگی فرضیات جدیدی را در مورد سوءرفتار با کودکان مطرح کردند.
در فرانسه نیز حدود 100 سال پیش »تاردیو« متخصا پزشکی قانونی فرانسه سندرم کودک آزاری جسمی خصوصا آزار جسمی علیه کودکان ناتوان را گزارش داد.
در دو دهه اخیر همزمان با توجه بیشتر به مسائل کودکان، کودک آزاری نیز بیشتر مورد نظر قرار گرفت. تصویب کنوانسیون حقوق کودک در سال 1989 و پذیرفتن این کنوانسیون از سوی کشورهای جهان از جمله ایران را، میتوان نقطه عطف جهانی درباره توجه به کودکان دانست.
در ایران به جز موارد حاد که منجر به آسیب شدید یا حتی فوت میشود گزارش مشخصی درباره کودک آزاری وجود ندارد. بزرگترین واقعه کودک آزاری در ایران ماجرای قتل33کودک و نوجوان در تهران و دیگر شهرها توسط شخا به نام علی اصغر بروجردی، معروف به اصغر قاتل بود. این مرد42ساله در سال1313به جرم ارتکاب جنایتها و قتلهای متعدد اعدام شد. او در تهران بامیه فروش بود و پسران کم سن و سال را که برای خرید بامیه به او مراجعه میکردند فریب میداد و به خرابههای جنوب تهران میکشاند و پس از سوء استفاده و آزار جنسی آنان را به قتل میرساند. اصغر در سن22سالگی به جرم همجنسگرایی به زندان محکوم شده بود و در بازجوییهایش در این باره میگفت: »پس از آزادی تصمیم گرفتم که از این پس کودکان را پس از کامجویی به قتل برسانم. به قدری از این عمل لذت میبردم که حد و وصفی بر آن متصور نبود، مخصوصا پس از آن که خون قربانیان خود را میخوردم…«
آخرین مورد تاریخی کودک آزاری در ایران بیجه بود که 18 کودک را پس از آزار جنسی در پاکدشت ورامین به قتل رسانده بود. بیجه به 16 بار قصاص نفس، یک بار اعدام به خاطر لواط، 15سال حبس و100تازیانه محکوم شد. بیجه را در 27 اسفند سال 84 اعدام کردند
به نظر من آدمها دو دسته هستن :
یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...
یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...
یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...
یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...
یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...
یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...
یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...
یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...
یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...
یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...
یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...
یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...
یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...
یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...
یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...
یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق ...
کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت !!
من از من متنفرم !!!!!!!!!!!
وای که چقدر «من با غرور » رقت انگیزه

دكتر علي شريعتي در سوم آذرسال 1312 در روستاي مزينان از حوالي شهرستان سبزوار متولد شد. پدرش محمد تقی شریعتی، موسس کانون نشر حقایق اسلام و مادرش زهرا امینی، زنی روستایی متواضع و حساس بود ... شریعتی تحصیلات دانشگاهی خود را در مشهد گذراند و تحصیلات عالی خود را در مقطع دکتری در سال ۱۳۴۱ در فرانسه و در رشته ادبیات ادامه داد. وي در 29 خرداد سال 1356 در حالیکه سه هفته از سفرش به انگلستان میگذشت، در ساوت همپتون درگذشت. دلیل رسمی مرگ وی حمله قلبی اعلام شد. شریعتی وصیت کرده بود که وی را در حسینیهٔ ارشاد دفن کنند، ولی در قبرستانی کنار آرامگاه زینب کبری، در شهر دمشق نگهداری میشود و خانواده اش هزینه نگهداری جسد وی را متقبل شدند. از مهمترين مجموعه آثار وي :
زن – انسان بي خود – چه بايد كرد – پدر مادر ما متهميم ! – براي خود براي ما براي ديگران – علی، حقیقتی برگونه اساطیر – مکتب، وحدت، عدالت، علی – بازگشت به خویشتن – فاطمه، فاطمه است – مذهب علیه مذهب – نیازهای انسان امروز – پیروان علی – سلمان پاک – کاربرد آیه های قرآن – تشیع علوی، تشیع صفوی
استاد شریعتی فردی فرهیخته و مومن و دانشمند بود و در کتاب پدر مادر ما متهمیم تاكيدبارز به عاقلانه و محققانه پیگیری كردن دین اسلام داشتند نه انکار آن ...
پدر! مادر! ما متهميم
نوشته: دکتر علی شريعتی
اى پدر من، اى مادر من!
دين تو، مذهب تو و همه اعمالى كه بنام دين و مذهب انجام می دهى و همه عقايدى كه بنام دين و مذهب دارى، همه اش بيهوده و زيان آور است!
دين تو عبارت است از يك نيرويى كه ترا از دنيا و از پيش از مرگ غافل مى كند و همه دلهره و وسواس و ترس و كوشش و مسووليت و تلاش ترا متوجه مرگ و بعداز مرگ مى كند، و من بعنوان جوان امروز، روشنفكر امروز، تحصيل كرده امروز، به "پيش از مرگ" كار دارم، و دين تو هيچ سخنى درباره پيش از مرگ بمن و به تو نگفته، تو هم نمى دانى، تو مى گويى: اين عقايد و اعمال دينى من به اين درد مى خورد كه جواب نكير و منكر را بدهم، وقتى سرم را در گور، برخشت و خاك لحد گذاشتم، در آنجا فوائدش روشن مى شود !!!!!!!!
اين دين فقط تو را بايد نجات بدهد، من دنبال دينى و ايمانى می گردم كه بشريت را نجات بدهد و حتى خود من هم فدايش بشوم. دينى كه براى نجات جامعه بكوشد و "من" را قربانى "ما" كند. و ... و ...
دين "نه"!
تو دين "نه" به من دادى، پدر، مادر! من دختر تو بودم، راههايى كه بمن نشان دادى، پيشنهادهايى كه داشتى، شكل زندگى و ارزشهاى اخلاقى يى كه به من ارائه كردى، اين است: نرو، نكن، نبين، نگو، نفهم، احساس نكن، ننويس، نخوان، نه، نه، نه،...! اينكه همه اش "نه" شد؟! من به دنبال دين "آرى" هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن، چه بخوان، و چه بفهم! بقول يكى از نويسندگان: واى بحال دينى كه "نه" در آن بيشتر است از "آرى"! و از تو من يك "آرى" نشنيدم!
پدر، مادر، بزرگتر...!
كتابى براى "نخواندن"! قرآن تو ،قرآنى كه تو به آن معتقدى به چه كار ما مى آيد؟ من نمى دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمى دانى تويش چيست! از اين جهت من به نظر تو كافر و توى مومن هر دومان همدرس هستيم، منتهى من به آن كار ندارم (چون كتابى كه بدرد خواندن نخورد به چه درد مى خورد؟) اما تو مرتب مى چسبانيش به چشمت و سينه ات، به پهلويت، به قنداق بچه ات و به بازوى داداشت و به بالش مريضت، تا آن جا كه من ديده ام، اين كتاب براى تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه: وقتى كه از خانه ات بيرون مى آيى، چند جمله از آنرا به قفل در خانه ات پف مى كنى!!!!!!!! من يك قفل فنى و محكم مى خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد، با تكنيك بسته شود نه با پف! تو براى سلامت و مصونيت جمله هايى از آنرا دور خودت پف می كنى، يا نسخه هايى از آن را به آستر جليقه ات مى دوزى يا بگردن خودت يا گاوت مى آويزى! من مى روم واكسن مى زنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مى گيرم، بنابر اين به "قرآن تو" نيازى ندارم!( البته قرآنی که تو برای خودت ساخته ای نه قرآن واقعی )
تو با آن "استخاره" مى كنى و به جاى "انتخاب" و "تصميم"، "عمل" و "قضاوت" و "فهميدن" و "انديشيدن"...(كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است)، با كتاب يك نوع شير يا خط بازى مى كنى و لاتارى و بخت آزمايى مى كنى، من (فرزند تو) با اينكه به وحى عقيده ندارم، حاضر نيستم به قرآن تا اين حد اهانت كنم، به هر حال اين يك "كتاب" است، با آن بازى نمى كنم، به عقل هم اهانت نمى كنم، من بكمك علم و پرورش ذهن و آگاهى و شعور و تحقيق و مشورت و مراجعه به افراد مطلع و متخصص، عقلم را بكار مى اندازم، منطقى مى انديشم، اگر هم روزى معتقد شدم كه قرآن تو "كتاب هدايت" است، آنرا "مى خوانم" تا با انديشيدن و فهميدن نوشته هاى آن، راه خوب و بد و متوسط را در زندگى پيدا كنم، نه با استخاره!
چشمهايم را باز مى كنم و متنش را مى گشايم و به دنبال مطلبى مى گردم تا ببينم كه چه گفته است، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسى و تصادفى لايش را باز كنم و و جمله يا كلمه اول بالاى صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و در باره مساله اى يا شخصى قضاوت كنم!
پدر جان، من يك دانشجويم، اگر كسى با جزوه درسى ام چنين بازيهايى كند اوقاتم تلخ مى شود! پس اگرمن كتابى را كه به درد خواندن نمى خورد (ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد) رها كردم و به جاى آن كتابهايى را گرفتم كه به درد خواندن مى خورد، اوقاتت تلخ نشود!...
مادر! نماز تو يك نوع ورزش تكرارى است بدون هيچ اثر اخلاقى و اصلاح عملى ... كه صبح و ظهر و شب انجام مى دهى اما نه معانى الفاظ و اركانش را مى دانى، نه فلسفه حقيقى و هدف اساسى اش را مى فهمى...
تمامى نتيجه كار تو و آثار نماز تو اين است كه پشت تو قوز درآورد و پيشانى صافت پينه بست و فرق من بى نماز با تو نمازگزار فقط اين است كه من اين دو علامت تقوى را ندارم!
بيائيم واقعا با هم بررسى كنيم و ببينيم كداميك باخته ايم و كداميك برده ايم؟! تو مى گويى: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بكن كسى با مخاطبى مشغول حرف زدن باشد، اما خودش نفهمد كه دارد چه مى گويد؟ فقط تمام كوشش اين باشد كه با دقت و وسواس مضحكى الفاظ و حروف را از مخارج اصليش صادر كند! اگر هنگام حرف زدن، "ص" را "س" تلفظ كند، حرف زدنش غلط مى شود، اما اگر اصلا نفهميد چه حرفهايى می زند و به مخاطبش چه مى گويد، "غلط نمى شود"!!!!! من در تمام تاريخ بشر شماها را ديده ام كه با التماس و اصرار و اخلاص داريد از كسى چيزى يا چيزهايى طلب مى كنيد اما نمى دانيد آنچه مى خواهيد چيست؟ اگر كسى، روزى پنج بار و هر بار چند بار، با مقدمات و تشريفات دقيق و حساس، پيش شما بيايد و با حالتى ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زارى، چيزى را از شما بخواهد و ببينيد كه با وسواس عجيبى خواهش هميشگى خود را تلفظ مى كند اما خودش نمى فهمد كه چه درخواستى از شما دارد، چه حالتى به شما دست مى دهد؟ شما به او چه مى دهيد؟ و وقتى متوجه شديد كه اين كار برايش يك عادت شده و يا بعنوان وظيفه يا از ترس هم انجام مى دهد ديگر چه مى كنيد؟ و چه بايد بكنيد؟ گوشتان را پنبه نمى كنيد!؟...
و اين است "بنده مومن"!
ادامه مطلب
فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقراینه که بچه ات تا حالا یک هتل ۵ ستاره رو تجربه نکرده باشه و تو هر سال محرم حسینیه راه بندازی؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛
فقر اینه که از خیام و شاملو و مولوی و رودکی چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه !، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
فقر اينه كه خودت به بهونه ماموريت همه جاي دنيا رو بگردي و زن و بچه ات هنوز حتي يه تركيه رو هم نديده باشن !!
فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و هنوز ونیز و برج ایفل رو ندیده باشی؛
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی (يا شايد حتي همونا رو هم نديده باشي)
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن ... ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر اینه که مدام شعار بدی که دموکراسی می خوای، ولي تو خونه زن و بچه ات جرات نكنن خلاف ايده هاي تو حرف بزنن
فقر اینه که حتي يه كتاب از كتابهاي دكتر شريعتي رو نخونده باشي اما تلویزیون خونه ات صبح تا شب روشن باشه؛
فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربی های بدنت بنزین بسوزانی؛
فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادن نداشته باشی؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت باشه
و....فقر اینه که تو شب راحت خوابیده باشی ولی همسایه ات برای خرید نون ... شبها تا صبح کار کنه
این هم به یاد آخر و عاقبت کسی که پشت چراغ سبز موند
.
.
.
.
.
.
.
.
.


ای مرد !
چرا زن دیه اش نصف دیه توست ولي مجازات زنایش بيشتر از تو ؟
نميتواند همسر اختيار كند و بايد منتظر باشد تا تو اورا انتخاب كني !
برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی …
به جرم ناموس بودن کتک می خورد ولي تو به جرم ناموس زني محاکمه نمی شوی!
به هنگام عصبانیت به حکم زن بودن بايد سكوت و نجابت كند و تو در این زمان با فحش به مادر و خواهر دیگران هم آرام نمیشوی !
او در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ….....
مكلف به وفاداريست وبايدتنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن نُه همسر و چهل صيغه اي هستی!!
او درد ميكشد ، بي خوابي ميكشد و می زاید و بزرگ مي كند و تو صاحب فرزند ميشوي و هر وقت اراده كردي فرزند را از او ميگيري !!....
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …؟
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد …
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند ... چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت ، محبت و عشق ،زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛گام های شتابزده جوانی به سوي پيري خودش و درد های منقطع قلب مرد؛سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند …
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد …! و این رنج است رنجي بزرگ اگر بخواهيم و ببينيم ... ... ( برگرفته از دکتر شریعتی)
در روايات داريم زن، کار پرداز شما نيست که همه کارهاي زندگي تان را روي دوش او بگذاريد و بعد هم از او مؤاخذه کنيد. نه! او گـُلي است امانت در دست شما حتي اگر دانشمند يا سياست مدار و شاغل باشد، در بحث معاشرت خانوادگي، او گـُل است حالا شما ببينيد اگر مردي با يک گلي با خشونت و بي اعتنايي رفتار کند و پاس گل بودن او را ندارد،و رفتارهايي چون: تحميل کردن،بي احترامي كردن ، زياده روي کردن،زياده خواهي کردنِ مردها از زنها، توقعّات بي جا و زيادي ، خشونت و بي اعتنايي ....داشته باشد چقدر ظالم و بد است...
قرآن مي فرمايد : «الرّجال قوّامونَ علي النّساءِ »؛ ( سوره ي نساء آيه ي 24) يعني سرپرستي امور خانواده به عهده ي مرد است. و حضرت صادق (ع) مي فرمايد مرد بايد برود کار کند. معيشتِ خانواده در خور و شان زن به عهده ي اوست. زن هر چه ثروت دارد مال خودش است. امّا معيشتِ خانواده بر دوش او نيست
پس بیائید یادمان باشد: خدا زن را افرید ،از بغل مرد تا با او برابر باشد و از نزديكترين نقطه به قلب او تا مورد عشق او باشد و از زير بازوي او تا مورد حمايت او باشد .... نه بر سر او نه ... در زير پاي او .... ![]()

یه روز یه ترک
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛
یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد
جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،
فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو
برای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
یه روز یه رشتیه
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛
برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،
برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛
اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
یه روز یه لره
که اسمش کریم خان زند بود
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.
یه روز یه قزوینه
که اسمش علامه دهخدا بود
از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بوده و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاده است
یه روز ما همه با هم بودیم.. ،
ترک و رشتی و لر و قزوینی و اصفهانی
تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند
و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛
حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،
به همدیگه می خندیم،؟!!!
و اینجوری شادیم !!!!.. ؛
این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند !!! بهتر است با هم بخندیم نه به همدیگه
پارسی نژاد پرست نیست
(مگه کوروش نژاد پرست بود؟)
با احساس ترین عکسی که تا کنون دیده اید
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
حالا .... از اون با احساس تر اینه ![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
.

